تبليغاتX
..:: تک ستاره مهربونی ::..

..:: تک ستاره مهربونی ::..

باز می خواهم تو را پیدا کنم ××× با تو شاید خویش را معنا کنم

خدا رو دوست دارم چون" ID يش" هميشه روشنه

خدا رو دوست دارم چون به همه" pm هامون" جواب می ده     

خدا رو دوست دارم چون حرفای آدم رو "  s2a " نمی کنه

خدا رو دوست دارم چون هيچ کسی رو "  ignore " نمی کنه

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت20:49توسط فائزه | |

چه شبی است!

چه لحظه های سبک و مهربان و لطيفی،

گويی در فضايی پر از شراب، نفس می زنم.

گويی در زير باران نرم فرشتگان نشسته ام.

می بارد و می بارد و هر لحظه بيشتر نيرو می گيرد.

هر قطره اش فرشته ايی است که از آسمان بر سرم فرود می ايد.

چه می دانم؟

خداست که دارد يک ريز ، غزل می سرايد؛

غزل های عاشقانه ی مهربان و پر نوازش.

هر قطره ی اين باران،

کلمه ای از اين سروده هاست.              

                                                           "دکتر علی شریعتی" 

+نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت20:21توسط فائزه | |

دوست داشتن از عشق برتر است.

و من هرگز خود را

تا سطح بلندترين قله ی عشق های بلند،

پايين نخواهم آورد.

                                      " دکتر علی شریعتی"

 

+نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت20:20توسط فائزه | |

به باغبان خواهم گفت که در برگ برگ درختان نام تو را بنویسد و برای گلهای باغش نام تو را بخواند .به پروانه های زیبای باغش خواهم گفت که نام تو را زمزمه کنند و با نام تو به پرواز در آیند .

به ÷رندگان خواهم گفت که در نغمه هایشان نام تو را سردهند و در افق آسمان نام تو را ترسیم کنند .

آری تنها نام تورا ای معبودم

+نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت19:59توسط فائزه | |

تو اکنون کجایی که من در عالم تنهایی همراه می خواهم / ای مهربان بی تو دنیا با من چه مهربان است . گل امید تنها در وجود تو روییده ای باغبان گلم را پرپر نکن.

چقدر دلم می خواست در کنارم بودی و از این سکوت لذت می بردیم واجازه می دادی دنیایم پر از زیبایی گردد و از گرمی حضرت سر شار شود.

تو کجایی که نگاهم در هر سو حضور تو را می جوید؟ بیا و نگذار نومیدی باز گردد.

بگو که عشق بی گناهت محکوم به ماتم و غصه و عذاب نخواهی کرد . بگو که با من چنین نا مردانه رفتار نخواهی کرد . بگو که خواهی گذاشت نگاه پاک و مهربانت جام جهان نمای من باشد . اجازه مده که ستون هستی مان با دست خود خواهی ویرانه شود . با من از مهربانی سخن بگو از اینکه همراز من ویارو پناه من خواهی ماند . آه که چه زیباست شنیدن این حرف از بیان تو و چه دردناک است انتطار برای لحطه ای که نمی دانم چه خواهی گفت

+نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت19:58توسط فائزه | |